} مثل وقتی که بخندی به کسی بدحالم! :: به نام زن

به نام زن

" دارمــــش دوســــت "

به نام زن

" دارمــــش دوســــت "

به نام زن

ای شعر ای طلسم سیاهی که سرنوشت
عمر مرا به رشته جادویی تو بست
گفتم تو را رها کنم و زندگی کنم
اما چه توبه ها که در این آرزو شکست




می نویسم تا عشق یاد قلبم بماند...
در این ژرفای دل کندن ها ، عادت ها و هوس ها..

مثل وقتی که بخندی به کسی بدحالم!


تصمیم می‌گیری ریشت را بزنی، می‌ایستی جلوی آینه، صورتت را با خمیر ریش می‌پوشانی و کمی مالش می‌دهی، بعد آرام و با حوصله تیغ را می‌کشی روی صورتت، با دقت صورتت را می‌تراشی، هر بار لایه‌ای برمی‌داری و بعد تیغ را تمیز می‌کنی و دوباره برمی‌گردی...

همه‌جا را که تراشیدی صورتت را می‌شویی، بعد دست می‌کشی به صورتت، حس می‌کنی بعضی جاهایش هنوز زبر مانده، دوباره خمیر ریش را می‌مالی به صورتت، این بار کمی بی‌حوصله‌‌تر، عجول‌تر، بعد صورتت را می‌شویی، دوباره دست می‌کشی به صورتت، هنوز برخی جاها انگار زبرند...

تیغ را بدون اینکه خمیر ریش به صورتت بمالی روی جاهای زبر می‌کشی، خشن‌تر از قبل، محکم‌تر،حتی ممکن است صورتت را زخم بزنی، بعد دست می‌کشی به صورتت، هنوز زبر است، صورتت می‌سوزد،

پدر پوستت را درآورده‌ای اما هنوز بعضی جاها زبرند، دیگر ادامه نمی‌دهی و تیغ را چپ‌چپ نگاه می‌کنی و می‌اندازیش توی سطل....

خاطرات هم همین‌طوری‌اند، هر چه سعی کنی بتراشی‌شان و فراموش‌شان کنی باز هم ته‌مانده‌هایشان توی ذهنت می‌مانند،همانقدر زبر،همان‌قدر خسته‌کننده،همان‌قدر سرسخت!


حسن غلامعلی فرد


  • Silent ...

نظرات  (۱۴)

عاااااااالی
به به
پاسخ:
ممنونم آقا

خیییلی خوشحال شدم از دیدنتون اینجا
منت گذاشتین/ گل
حس میکنم توی این پست انتخابهای کمتری داشتی نه؟
نوشته های پایانی همیشه از خود پست بهترن نمیدونم چرا!
اکثرشون رو دوست داشتم ممنون مث همیشه عالیییییییییییی:)
پاسخ:
ممنون گلم جات خالی بود
آره کم بودن چون هم ب دلم ننشست شعری هم وقتم برا انتخاب کم بود ببخش عزیزم
نوشته های پ.ن خودمم دوسشون دارم شاید چون حقیقت زندگی روزمره رو میگن...
نوش روحت قلبم
واو عالی بودن
پاسخ:
Azizam
انتخابتان از مژگان عباس لو " مستم " کرد .

خداقوت
پاسخ:
ممنون از حضورتون
نوش روحتون
  • امید می نویسد
  • گفتم خدایا این جریان ریش و تراشیدن
    اصلا به این وبلاگ نمیخوره
    آیا آخرش چی میخاد بگه که عاشقانه بشه ؟
    .
    آفرین خیلی زیبا انتخاب کردی
    پاسخ:
    مرسی از حضور و نگاهتون

    اجازه اگر بدهید
    می خواهم برایتان خانمی کنم
    می خواهم صبح به صبح برایتان غزل بخوانم و
    ظهر به ظهر مثنوی محبت!
    می خواهم عصرانه ها برایتان
    از رویاهای دم سحرم بگویم و
    شما هی قلم بکشید بر موهایم!
    با هم نان و عشق بخوریم و
    گردوی نگاه هم را بشکنیم
    اجازه اگر بدهید
    می خواهم شبها را سکوت کنم
    می دانید که از روز اول
    بهانه مان برای قشنگ دیدن سیاهی
    زل زدن به چشمان ماه بوده
    حالا هم .
    اجازه اگر می خواهید
    برای دید زدن چند لقمه خاطره
    و خندیدن به مورچه هایی که من از
    دست و پای کوچکشان می ترسم
    اجازه اگر می خواهید برای اینکه صدایم کنید :
    بانوی من !
    و بعد بغض قشنگتان را مخفی کنید
    اجازه اگر می خواهید برای اینکه صفحه ها را سیاهم کنید
    و سپیدها را ردیف
    باید بگویم :
    اجازه من هم دست شماست!

    پاسخ:
    عزیزم

    خوووووب

    امشب خیال خیس تو را قرص می خورم

    شاید گلوی بغض مرا تازه تر کند

    شاید دیاز پام کمی خاطرات تو

    پروانه های اشک مرا شعله ور کند

    چشمان خیس پنجره را باز می کنم

    پرتاب می شوم به تو ٬ از مشت های خود

    انگار تار و پود مرا ساز می زنی

    با زخمه های زخمی انگشت های خود

    لبریز لرزه های خیال تو می شوم

    پشت و پناه هق هق خودکار آبیم

    هی شعر می نویسم و هی بال می زنی

    در آسمان مبهم آوار آبیم

    یادم می آید آن شب آیینه پوش را

    وقتی که با قطار غزل هایم آمدی

    گفتم که تارو پود سه تار تو میشوم

    اما تو سیم آخر این ساز را زدی

    با ۶و۸ (۸/۶) وحشی ریتم جنون من

    امشب سکوت آینه ها خرد می شود

    چیزی میان خوابم و بیدار .... مثل من

    تصویر سایه های تو از حال می رود

    [ با چند قرص کار خودش را تمام کرد ]

    از صفحه ی حوادث من خسته می شوی

    پرونده ی خیال تو را ختم میکنم

    در لابه لای دفتر من بسته می شوی ...

    پاسخ:
    +++

    یادت

    در دموکراسی خاطراتم

    سلطنت می کند  

     

    پاسخ:
    مرسی دلکم جات خالی بود
    memories are just were you laid them...
    پاسخ:
    🌷🌸🌷🌸
  • پدرام. یار
  • نمیدونم چرا خاطرات خوب خیلی زود تر از خاطرات درد ناک زندگی از خاطر محو میشن ... واقعا نمیدونم
    پاسخ:
    😥😥
  • Hamid ‌‌‌‌
  • نه اتفاقا از یاد بردن خاطرات تلخ خیلی اسونه
    اراده قوی میخواد
    اگه خودمون بخواییم میتونیم همشونو رٍموو کنیم
    پاسخ:
    ارادتون قابل تحسین آقا
  • نمو هستم (:
  • همانقدر سرسخت!(:
    پاسخ:
    ممنون از حضورتون
    چقدر عنوان ِ این پست رو دوست داشتم :)
    "
    مثل وقتی که بخندی به کسی بدحالم!"
    پاسخ:
    ممنون از حضورتون...
    کلا از یاد بردن خاطرات سخت است
    پاسخ:
    :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">