} از همان جا که رسَد درد ، همان جاست دوا... :: به نام زن

به نام زن

" دارمــــش دوســــت "

به نام زن

" دارمــــش دوســــت "

به نام زن

ای شعر ای طلسم سیاهی که سرنوشت
عمر مرا به رشته جادویی تو بست
گفتم تو را رها کنم و زندگی کنم
اما چه توبه ها که در این آرزو شکست




می نویسم تا عشق یاد قلبم بماند...
در این ژرفای دل کندن ها ، عادت ها و هوس ها..

از همان جا که رسَد درد ، همان جاست دوا...

ما آدم ها غلو میکنیم راستش را بخواهید ،
ورشکست می شویم صبح روز بعدش حالا ساعت هفت صبح نه ، اما حوالی یازده دوازده از خواب بیدار می شویم ،

بهمان خیانت می شود شب اش gloomy Sunday گوش میدهیم و در ذهنمان خون دستمان روی تخت چکه می کند ،

فردا ظهرش هرچند بی اشتها اما زرشک پلو با مرغ می خوریم ، از رابطه ای عاشقانه بیرون می آییم ،تمام طول روز در خیابان ها قدم می زنیم و سیگار دود می کنیم ، شب اش قفسه ی سینه ی مان را از درد چنگ می زنیم

شاید حوالی چهار پنج صبح اما باز هم به خواب می رویم ، ما وسط رود می ایستیم خودمان را به شاخه های بغل رود وصل میکنیم،

داد میزنیم جیغ می زنیم و می گوییم باید همه چیز برگردد ، باید پول از دست رفتمان برگردد ، باید رابطه ی عاشقانه یمان برگردد ،
باید معشوقه یمان برگردد ، رود حرف زدن حالیش نمی شود ، جیغ ...گریه ...سیگار ...قرص خواب آور حالی اش نمی شود ،

رود فقط بلد است برود ، زندگی فقط بلد است بگذرد و ما یا باید دست هایمان را از آن شاخه برداریم و برویم یا رود ما را با شاخه می برد ، زندگی زورش بیشتر است و ما نمی خواهیم بپذیریم ، زمان می گذرد
پیرمردی می شویم در ایوان و برای نوه هایمان از ورشکستگی مالی سال ها پیشمان تعریف می کنیم

و فقط خودمان یادمان می آید بین ساعت های هفت تا دوازده صبح چقد احمقانه از زندگی فرار می کردیم ،

زمان می گذرد و زنی میشویم کنار گاز مشغول آشپزی و فقط خودمان به یاد می آوریم آن زرشک پلو با مرغی که آن روز بعد از خیانتی که دیدیم خوردیم هیچ فرقی با این مرغ در تابه ندارد ،

زمان می گذرد و دست پسرمان را میگیریم و تا مدرسه می رسانیمش و فقط خودمان یادمان می آید آن همه سیگاری که سالها پیش در همین خیابان کشیدیم فقط هوای تهران را آلوده تر کرد

زمان می گذرد و می فهمیم زندگی یا همان رود فقط در جریان بودن بلد است و ما را هرروز با دردهایمان مهربان تر می کند،

چیزی را به ما برنمی گرداند ، چیزی را تغییر نمی دهد فقط زندگی ما را با خودش میبرد و قدرتش را به ما ثابت می کند


مرآ _ جان


  • Silent ...

نظرات  (۲)

گوشت و پوست ندارد. از ابرست. خودش و خنده اش و خنجری که دستش  است و دارد باش ناخن انگشت اشاره ی دس چپش را می تراشد که نوکش را می تراشد که نوکش را می برد و خون سه قطره فقط. می چکد می افتد کنار پایی که از ابرست.
خونش از ابر نیست . خونش خون است! خیلی خون است خیلی سرخ تر و خیلی درشت تر و خیلی نزدیک تر از صدای زنی ابری و اثیری که می خواند برای خودش در عالم خودش (به هر موجی که می گفتم غم خویش/سری میزد به سنگ و باز می گشت .
از بزرگی


انتخابها معرکه .خیلی خداقوت
پاسخ:
معرکه نگاه شماست بـــــــــانو

متن خووووب/ گل
درود 
طاعات قبول 
فوق ممتاز . دست و لب مریزاد 
پاسخ:
نوش روح جناب

ممنون از لطف همیشتون به این خونه/ گل
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">