} گو جراحت کهنه شو ما از علاج آسوده ایم... :: به نام زن

به نام زن

" دارمــــش دوســــت "

به نام زن

" دارمــــش دوســــت "

به نام زن

ای شعر ای طلسم سیاهی که سرنوشت
عمر مرا به رشته جادویی تو بست
گفتم تو را رها کنم و زندگی کنم
اما چه توبه ها که در این آرزو شکست




می نویسم تا عشق یاد قلبم بماند...
در این ژرفای دل کندن ها ، عادت ها و هوس ها..

گو جراحت کهنه شو ما از علاج آسوده ایم...

دخترکم سه سالش بود، یا چهار. تازه عقل رس شده بود، آنقدری که بفهمد گلودرد و بیمارستان و روپوش سفید و دکتر و پرستار، آخرش به آمپول ختم میشود قطعا، که شد. گفتم «عزیزکم آمپول درد داره، گریه هم داره. باید هم بهت بزنن، اگه دلت خواست یه کم گریه کن»

این ها را در حالی می گفتم و اشک تازه راه افتاده ی چشمش را پاک میکردم که پسرکی هفت هشت ساله داشت توی اتاق تزریقات نعره می کشید و بالاتر از صدای او صدای پدر و مادرش به گوش می رسید که به اصرار می گفتند آمپول که درد ندارد پسرم، تو بزرگ شدی، مرد های بزرگ که گریه نمی کنند و ... 

رفتیم و آمپول را زدیم و دخترکم گریه اش را کرد، که به در بیمارستان نرسیده تمام شد. رفتنی سرش را با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگردانده بود سمت پسرک که بغل مادرش ولو شده بود روی صندلی های انتظار.

نزدیک به هفده سال است که زور می زنم دخترک هیچی را هم یاد نگرفت، همین یک چیز را یاد بگیرد. که جایی که باید گریه کند، گریه کند. نریزد توی خودش چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگ ها گریه نمی کنند (عجب دروغ بزرگی) .

که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند، فریاد بزند.

که وقتی که باید عصبانی باشد، عصبانی باشد واقعا. نه تندیس صبر و حلم و شکیبایی که خون خونش را بخورد ولی به همه لبخند احمقانه ی «نایس» و «کول» تحویل بدهد و در عوضش مدال به درد نخور «فلانی؟ وای، هیچوقت ندیدم عصبانی باشه، همیشه ریلکس و آرومه، دلش مثل دریاست» را تحویل بگیرد.

یاد بگیرد وقتی نمی خواهد کسی بماند، حالی طرف کند که نباید بماند!

و وقتی نمیخواهد کسی برود، داد بزند «آهای! نمی خواهم بروی، اصلا غلط میکنی که داری می روی!»

و اگر لازم باشد یکی هم بخواباند در گوش کسی که نمی فهمد نباید برود.

دارم زور میزنم دخترک را جوری بزرگ کنم که ما را بزرگ نکردند.

جوری که چشمش به فضیلت های ناچیز نباشد، جوری که یادش نرود آدم است، و آدم همانی است که هم گریه می کند، هم داد می زند، هم خشمگین می شود، و هم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همان جا، همان وقت، به همان کس، همان حرفی را که باید بزند، نزند.

 

حسین وحدانی

  • Silent ...

نظرات  (۳)

  • بهار نارنج
  • چقدر من دوس دارم در آینده مثل مادر(پدر) این قصه باشم...!

    ممنون بابت مطالب زیبا عزیزم:)
    پاسخ:
    نوش روحت جان ِ دل
    عجیب بوی زنانگی میده وبت عزیزم همه چی عالی بود
    مرسی بابت توضیح درباره ی شاعر
    پاسخ:
    فدات بانو جان
    نوش روح
    درود و سپاس. 
    اینجا چقدر همه چیز خوب است و به قول فروغ فرخزاد نازنین: 
    " ... و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید..."
    پاسخ:
    ممنون از حضورتون 
    گل
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">